چه قدر دلم تنگ شده برا 2 سال پیش اینا . تازه از کنکور و امتحانا تموم شده بودم و چون ورودی بهمن بودم حالا یه چند ماهی کلا free بودم . اون موقع ها بود که کاملا اتفاقی با دنیای وبلاگ آشنا شدم . خوندن فکر و نگاه آدما به اتفاقای دور و برشون از اون جایی که متفاوت بود برام جذاب شد .

یادم باشه از این به بعد دیگه زود و بدون فکر آرزویی نکنم :) همش گفتم خدا بیام دانشگاه تبریز دیگه راحت شم از این جاده ها . از دلتنگی برا مامان اینا . از خوردن غذاهای دانشگاه . از اینکه صبحها وقتی پا میشی هیچ کدوم هم اتاقیات حوصله ی یه صبح بخیر گفتن گرم و مهربونو نداشته باشن و تو دلت بگی اگه الان خونمون بودم بابا بیدارم میکرد مامان صبحونمو آماده میکرد بعد با یه حس خوب میرفتک سر کلاس با یه دل قرص میدونین چی میگم . از اینکه اون قدر دور و برت شلوغ باشه که بگی خدا کاش میتونستم یکم تنها باشم باهات بلند بلند حرف بزنم با خودم خلوت کنم .

آره ولی دلم برا شبایی که با بچه ها مهمونی میگرفتیم میخوندیم فیلم میدیدیم حرف میزدیم تنگ شده . برا اون شوقی که آخر هفته ها داشتم چون میدونستم دارم میرم خونه پیش آدمایی که اونام برام خیلی عزیزن . برا هم کلاسیام . هیچ وقت کلاسای تبریز برام اون طعم قشنگو نداشتن .

امروز نتیجه ی پاتولوژی عملی رو دادن خدا رو شکر پاس کردم ولی فقط پاس کردم :) 2 تا امتحان دیگم مونده . کاش امتحانا به خیر بگذرن. بعدشم علوم پایه دارم .

این روزا نتایج دستیاری رو دادن چه قدر دوست دارم یه روز اسم منم تو لیست قبول شده های آزمون دستیاری باشه ....

به این نتیجه رسیدم اگه از آدما انتظاری نداشته باشم واقعا به نفع خودمه چون از دست بعضیا خداییش خسته میشم .

هوای شبای تبریز خنک و دلچسبه . میتونم بگم بیشترین چیزی که از تبریز دوست دارم هوای خنک شبای تابستونشه . دوس دارم زیر سقف آسمون بخوابم نه سقف اتاقم .

دلم یهو هوس اینجارو کرد نمیدونم اصلا چی نوشتم :)

به قول یه دوست لبتون خندون دلتون همیشه شاد